ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٦  


کلمات کلیدی:
 
وبلاگ متروكه
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٦  
اين وبلاگ خيلي وقته كه تعطيل شده ... و من يه وبلاگ ديگه تو بلاگفا دارم ...بعد از اتفاقاتي كه تو پرشين افتاد ، فكر كنم آخرين نفري باشم كه اومد و كد هاي تو قالبش رو تو پرشين درست كرد ... باشد كه اين وبلاگ متروكه هم از ما راضي باشد !
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٤  
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٤  

چند روز پیشا

قبله افطار کلاس فیزیک داشتیم!

خوده استاده زیاد حوصله نداشت

میخواست سریع کلاسو دودر کنه!!

گفت چند تا سوال مینویسیم

بعد حل میکنیم

بعد کلاسو تعطیل میکنیم!!

سوالارو گفتو گفتو گفت!

بعد تتتتتتتتتتتتتتتتتتتند همه رو حل کرد

بدون اینکه یه نگا به بچه ها بکنه!!

وقتی حل کردنش تموم شد

برگشت ببینه چرا کلاس انقدر ساااااااااااکته

بعد با یه عالمه چهره ی غضب آلود مواجه شد!!

خودش فهمید چی کار کرده

اومد درستش کنه گفت:

بچه ها شما دیگه دانشجو شدین!!!

اگه براتون سوالی پیش میاد

همون جا باید بپرسین

فکر نکنین اگه سوالتونو بپرسین

پرستیج تون میشکنه!!!

حتما سوالاتونو بپرسین.

یکی از پسرا هم حرف استاد تموم شد گفت :

ببخشید استاد پرستیجتون بشکنه یعنی چی؟

میشه توضیح بدین استاد؟؟

******************

راستی راستی!!

امروز آزمایشگاه داشتیم خوووووووووب؟

بعد باید گزارشکار مینوشتیم خووووووووووب؟

بعد باید 2 نفره مینوشتیم خووووووب؟

بعد همه ی کاراشو من انجام داده بودم خووووووووب؟

بعد فقط اسم یک نفر دیگه رو نوشته بودم که بشیم 2 نفر خووووووب؟

بعد وختی استاد آزمایشگاه گزارشکارمونو دید خووووووب؟

گفت واااااااااااای چه خوش خط این ماله کیاس؟خوووووووووووب؟

بعد دوستم گفت مال ماست خوووووووووب؟

بعد گفت کدومتون نوشتین ؟خووووووووووووب؟

بعد من گفتم "من" خووووووووووب؟

بعد گفت من بیشترین نمره ای که میدم آ با 2 مثبت ه خووووووووووووووب؟

ولی به شما آ 3 مثبت دادم خووووووووووووب؟

خوب که خوب تموم شد دیگه!

********

دارم فکر رفتن به بلاگفا رو

توسرم می چرخونم!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٤  

 

 

نرووووووووووووووووووووووووو

 

توی این شهر شلوغ یک آشنا کنارم نیست!

تو منو تنهام نزار

ای خدا

خدااااااااااااااااااااااا


کلمات کلیدی:
 
هظف و اذافه!
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٤  

هظف و اذافه!

سلاااااااااااااااام به دوستای گلم تو وبلاگستان

امروز می خوام در مورد

همین امروز بنویسم

امروز رفته بودیم برای حذف و اضافه

یعنی اصلا من قرار نبود واحدی رو کم و زیاد کنم.

فقط می خواستم با دوستام باشم

خلاصه همون طور که میدونید باید هر کی میرفت

پشت یه کامپیوتر میشست{می نشست}

و کارشو انجام میداد

خلاصه از گفتن این که چند بار ما این پله های دانشگاه رو

بالا پایین رفتیییییییییییییییییم تا بالاخره کد مورد نظرو

پیدا کردیم میگذرم

اینم بگم که تواین رفتو آمدا دیگه آخراش من یه کامپیوتر خالی پیدا کردم و نشستم پشتش تا

بچه ها که اومدن منتظر کامپیوتر نشن

تو این مدت هم بی کار نبودم

بعضیا میومدن میپرسیدن که کارم خیلی طول میکشه؟

اولاش میگفتم نه الان دوستم بیاد یه کار کوچیکه زود تموم میشه میریم

ولی وقتی دیدم دوستم انگار رفته یه 2واحدی به ثبت برسونه

{انقدر که دیر کرد}

به خاطر همین از اونجا به بعد کار کلی آدمو با همون کامپیوتر که پشتش نشسته بودم راه انداختم

تا بالاخره دوستم اومد

ولی با یک 1 واحدی

دیگه انقدر خسته بود که نمیشد بهش تیکه انداخت

که بابا زحمت کشیدی و اینا... خلاصه همه ی دوستام همون 1 واحدو برداشتن

وقتی داشتیم میومدیم بیرون یکی شون گفت پرستو توام همینو برمیداشتی دیییییگه

یه دفعه تازه به فکرم رسید که ااااااااااااااااااااا خوب من که این

همه وقت پای کامپیوتر بودم...

اول فکر بچه ها فقط دارن اصرار میکنن

هیچکدوم حوصله ی وایسادن ندارن

ولی دیدم نه همه تا منم اون واحدو بردارم واییمستن

برگشتیم دیدیم دیگه کامپیوترا صفی شدن

خودمم حوصله نداشتم

گفتم ولش کنین من بر نمیدارم

اونام بی خیال شدن و داشتیم میومدیم بیرون من گفتم

خوب میرم از خونه همین کارو میکن

در نتیجه این همه وقتمو تلف کردم آخرشم از

خونه حذف و اضافه مو انجام دادم

*********************

*با تشکر از دوستان قدیمی و جدیدم

در وبلاگستان که در این مدت به اینجا

************************اومدن و متنمو خوندن و نظر گذاشتن*

یک چشم من اندر غم دلدار گریست

چشم دگرم حسود بود و نگریست

چون روز وصال آمد او را بستم

گفتم نگریستی نباید نگریست

***********************

روضه ها ونماز هاتون توی این ماه مبارک

قبول درگاه حق ...انشاالله

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٤  

امروز به طور رسمی اولین کلاسم رو در دانشگاه رفتم.

خوب بود.

یه چیزی که خیلی جالب بود این بود که فقط

تعداد ما به حد نصاب رسید و کلاس تشکیل شد

بقیه بچه ها فقط توی محوطه راه

میرفتن یا منتظر اتوبوس بودن

که برن و کلاسا تشکیل نشه

ولی عجب محیط

بزرگی بوداااااااا

 

*****

 

قرار بود از 7 صبح کلاس داشته باشیم

اما 2 ساعت اول خود استادا نبودن.

*****

ساعت ده و نیم امروز اولین کلاس رو داشتیم

که خود استاد ساعت یازده ونیم تعطیلمون

کردن

برگشتنا تا یه جاهایی رو با بچه ها با تاکسی

اومدیم بقیه راه رو هم برای تسلط بیشتر به راه پیاده اومدم

توی راه یه کارت اینترنت هم خریدم!

که یه تشویقی خودمو کرده باشم!!.

راستی نگفتم که رشتم مهندسی کشاورزیه.

*****

راستی: پرشین بلاگ یادش رفته ساعتشو بکشه عقب.

*****

یه پیام به داداش : یاس سفید برگشت خونه.سالم و سرحال!-*


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤  

یه چیز بگم بعد میرم سراصل مطلب: اون مشکل اصلیه که نفس همه ی خانواده رو بریده بود خدا رو شکر داره حل میشه. ممنونم خدا جووووووووووووون و ممنون از دوستانی که در پست قبل بهم قوت قلب دادن.

معرفی شخصیت های این داستان واقعی:

1-خودم...18ساله

2-شیرین...9ساله*

3-شایان...4ساله*

پیش نیاز: **این دو تا همسایه ما هستن و خواهر برادرن.

...........................................................

من به خواست شیرین که از وقتی چشم باز کرده بود باهم دوستیم رفتم خونشون.

وقتی وارد شدیم وتازه داشتیم به فضا عادت می کردیم

شایان شروع کرد به دری وری گفتن به درو دیوار.

منم از همه جا بی خبر از شیرین پرسیدم: این چرا این جوری میکنه؟؟

شیرین:ولش کن این با خودشم مشکل داره.

من: نه بگو... این چش شده؟؟

حالا از من اصرارو از شیرین انکار...خلاصه ...بالاخره شیرین لب به سخن گشود و پرده از حقایق برداشت...

شیرین: ما شایانو پارسال فرستادیم مهد دو سه روز رفتو دیگه هر کارکردیم نرفت

حالا امسال برای این که از همون اول مربی شو دوس داشته باشه مامانم رفت برتش یه بسته

خمیر" بازی آریا" خرید. بعد به شایان گفت که اینو خانوم مربیت خریده .ببعد شایان سطل خمیرو که باز کردو یه کم بازی کرد.(البته اگه بشه بهش گفت بازی!!) دیدیم دستاش رنگی شده و خمیرام به دستش چسبیده . ثازه هر چی با صابون دستاشو میشستیم مگه پاک میشد . خلوصه(به قول جیران جون) از اون به بعد شایان به جای دوست داستن مربیش ازش متنفر شده و هر وقت اون جریانو یادش میاد(هر جا که میخواد باشه) دیگه هر چی به ذهنش میاد بار مربیش میکنه.

نتیجه ی اقتصادی: خمیر بازی آریا نخرین.

نتیجه ی تر بیتی: به بچه ها دروغ نگین.


کلمات کلیدی:
 
سلااااام منم همون پرستوی پارسال!!
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٤  

این مدت این قدر مشکل ریخته رو سرمون که نمیدونم

برای شروع دوباره ی وبلاگ نویسی وقت مناسبی هست؟ یا نه؟

جالبه ها تا میایم با بی خیالی به مشکله محل ندیم یه مشکل

دیگه نمیدونم از کجا پیداش میشه کوبیده میشه تو سرمون!

ولی کی میدونه شاید این وبلاگ نویسی من هم یه دهن کجی

به مشکلات باشه خدا عالمه!

راستی میدونم که باید تو مرداد بر میگشتم!بیشتر به خاطر مشکلات

کامپیوتر بود وتنبلی خودم!!

راستی اون شعر پست قبلو آقای افتخاری خوندند

اسم شاعرشو نمی دونم اما اگه نشنیدین حتما گوش کنین خیلی قشنگه وآرامش بخش

مخصوصا برای کسایی که از شهر و دیارشون دورن!

تازه الان اسم آلبومشم یادم نیست!!

{ولی خودمونیما خیلی انشام بده نه؟{

\/\/\/\/\/\/\/\/.*PARASTOOOO*.\/\/\/\/\/\/\/\/

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٤  
خواهم آمد با ترانه ی عاشقانه ای بر لب
خواهم آمد چون پرنده ای رو به روشنی در شب
کلمات کلیدی: